خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
yasaman yekta
آرشیو شده ها
آبان ۸٧
شهریور ۸٧
فروردین ۸٧
بهمن ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
خرداد ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
لینک دوستان
نيکيتاک
ماهی کوچيکه
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
زن دوم
چندی قبل دوستی نوشته بود که : زن دوم باید بدونه که دزد زندگی یه که زن اول با زحمت و ایثار ساخته و البته از تلاش خودش در جهت استقلال مالی و شخصیتش گفته بود.
این موضوع باعث شد که مسئله زن دوم بیشتر قلقلکم بده و البته ضمن تایید کامل حرفای بالا میخوام کمی هم از نگاه زن دوم فکر کنم.
برایمریم :
نمیخوام درستی حرفاشو انکار کنم اما میخوام شرایطی که معمولا یک نفر حاضر میشه "زن دوم " بشه رو بیشتر باز کنم تا بهتر بدونیم درد کجاست!
تا حالا فکر کردی چرا کسی حاضر میشه زن دوم بشه؟ مریم مثال خودشو آورده بود که به" استقلال مالی و شخصیتی"رسیده و نیازی به قر زدن شوهر مردم نداشته! اما حساب دختر بیست ساله و سی ساله واقعا با هم فرق می کنه
آدم برا چی ازدواج می کنه؟
فکر میکنم نیاز جسمی ، عاطفی و اجتماعی
از نظر عاطفی آدم به یه همراه همیشگی احتیاج داره ، انتخاب دوست ، همسر و بچه دار شدن همه اش از یه جنسه. و البته دوستی که برای همه عمر باشه و حمایتمون بکنه و خرج هم برا مون بکنه و نیاز جنسی مونم برآورده کنه و موقعیت اجتماعی مونم تحکیم کنه چی؟ عالیه!
اینکه بگیم من به استقلال مالی رسیده بودم ، البته قابل تحسینه اما معمولا دخترها ی امروزه یا از نظر مالی مستقلند یا اینکه پدر و مادرشون خرجشونو می دن. کسایی که واقعا خانواده ای ندارند که خرجشونو بده یا اینکه پدرشون به زور و برای رهایی از "خرج " کردن مجبورشون میکنه که زن یک مرد زن دار بشن هرچند که باز هم "غارتگر" یه زندگی دیگه اند اما بعید میدونم مخاطب اصلی این بحث باشند چرا که زندگی آدمی که تو خونواده ای زندگی میکنه که پدرش مجبورش میکنه زن یه مرد زن دار بشه ! یا اینکه خانواده درست و حسابی نداره که حتی خرج " زنده بودنش " رو بدن ، چیزی نیست که براش نسخه بنویسیم که خوب تو هم درس میخوندی و مدرسه تیزهوشان و کلاس زبان فلان و کلاس کنکور بهمان میرفتی و خانم مهندس میشدی و میرفتی شرکت دوست برادرت یه کار خوب پیدا می کردی و از لحاظ مالی مستقل میشدی! با زحمت و تلاش خودت !
پس فکر میکنم راهکار استقلال مالی چیزی نیست که باعث بشه " زن دوم " شدن از بین بره.
استقلال شخصیتی هم که به نظرم حرف موهومی یه ! شخصیت یک انسان سالم به آدمهای دیگه و مخصوصا جنس مخالفش احتیاج داره!
اما حالا دقیقتر به زندگی یک دختر بیست و چند ساله که با یک مرد متاهل آشنا میشه فکر کنیم:
تفریحات: فکر میکنید چند درصد از تفریحات رو میشه تنهایی داشت؟ معمولا دخترها تا دبیرستانی و دانشجو هستند دور و برشون پر از دوسته اما کم کم از بیست و سه چار سال که گذشتند اکثر دوستاشون ازدواج می کنن و چند سال بعد هم که کم کم به یه خطر برای دوستای متاهلشون تبدیل می شن! حالا چقدر می تونن از آزادی و استقلال مالی شون لذت ببرن؟
از نظر اجتماعی هم که حتی یک استاد دانشگاه مجرد هم که دهها مقاله علمی داره و پول و شهرت و اعتبار داره یه "دختر ترشیده" بیشتر نیست که هر یابویی به خودش اجازه متلک پرونی میده و اتفاقا وقتی موقعیت شغلی و تحصیلی اش حسادت برانگیز شد ، مجرد بودنش ابزار تند و تیز تری برای تسکین حسادت دیگران میشه!
اما سکس، این یکی دیگه واقعا معضلی شده . حتی اگر مسائل دینی و عرفی و اجتماعی رو کنار بذاریم . یه دختر نمیتونه تا هر سنی همیشه یه شریک مناسب و مجرد برای سکس پیدا کنه . اینم که بگیم خوب به جهنم تارک دنیا شو ! حرف زوره. من الان دخترای زیادی رو میشناسم که واقعا نیاز جنسی شون یکی از محرکای اصلیشون برا ازدواجه. دختری که نسبتا زود ازدواج کرده باشه نمیتونه این نیاز و بفهمه . چون تا وقتی آدم دانشجویه و تو جمع پرهیاهوی دانشگاه با دوستاشه قسمت زیادی از نیاز جسمی آدم با شیطنتها و هیجانات وماجراجوییها و ... براورده میشه اما وقتی سی ساله شدی دیگه اون راحتی و قهقهه و هیاهو معنایی نداره و اونوقت نیاز جنسی خیلی شدیدتر خودنمایی می کنه !
مرد متاهل: معمولا از لحاظ مالی و اجتماعی خیلی موفقتر از مجردها و حتی مجردهای هم سن و سالشون هستند. به نظرم کافیه یه نگاه به دورو بر خودمون بندازیم و ببینیم مثلا چند درصد از پسرای مجرد دور و بر تونستند خونه بخرن! ولی بعد از ازدواج معمولا همه – خانواده ، محیط کار ، دولت دوستها و ..- همکاری میکنند و زندگی خیلی سریعتر " جمع و جور " میشه! خوب حالا حسابشو بکن که اگر من و تو میخواستیم با شرایط مالی الانمون زندگیمونو شروع کنیم چقدر راحت تر بودیم!
از طرف دیگه هر مردی توجیهات عدیده ای داره که " گول خورده " و ازدواج قبلیش رو انجام داده:
بچه بودم خونواده نشستن زیر پام منم نفهمیدم خر شدم و زن گرفتم ... سنی ازم گذشته بود دیگه نمیتونستم تنهایی زندگی کنم .... من که دختره رو نمیشناختم ، خونواده مجبورم کردند.... خونواده ام از همون اول فهمیدن که این دختره لقمه دهن من نیست ولی خوب جوونی یه و جاهلی ، دیدمش فکر کردم عاشقشم بعدها فهمیدم اشتباه کردم... خودمم خیلی ازش خوشم نمیومد ولی خودشو بهم چسبوند، گفت خودشو میکشه اگه نگیرمش.... از بس که سرسخت بود تو "نه" گفتن ، فکر کردم خیلی تحفه است ، تصمیم گرفتم هرجور شده بدستش بیارم. بعد ازدواج فهمیدم که اشتباه کردم و ........................... حالا حرف منو نمیفهمه . منو درک نمیکنه ......................................زندگیش شده قرمه سبزی درست کردن فکر میکنه من یه خرم که فقط باید کاه یونجه داشته باشم .... فقط دنبال کارشه اصلا نمیفهمم من کجای زندگیشم. نه اینکه اسیر شکم باشم ها عمرا اما یه وعده غذا درست نمیکنه که دلم خوش باشه که دوسم داره براش ارزش دارم..... هیچ مسئولیتی تو زندگی قبول نمیکنه ، من بدبخت باید مث سگ جون بکنم تا خانوم به قر و قمیشش برسه...... هیچ اختیاری تو زند گیم ندارم. فکر کرده چندرغاز درمیاره ، همه کاره زندگی یه .............................. اما ...... تو یه چیز دیگه ای..........کاش قبل از ازدواج باهات آشنا شده بودم......... اصلا مگه دختری مثل تو هم میتونه وجود داشته باشه..............................
و از طرف دیگه ، مرد متاهل خیلی بیشتر از یه پسر مجرد با روحیه دخترا آشنا ست و بهتر میدونه دخترا دوست دارن چی بشنون . حالا اینکه این مرد چه عالمی داره که میره زن دوم بگیره یه بحث مفصل دیگه است.
خوب حالا دختری که مملو از نیاز جسمی ، روحی و اجتماعی یه با یه موقعیت مالی و ... خیلی بهتر از خواستگارهای – اندک - مجردش مواجه میشه که معمولا هم آشناییشون از طریق خواستگاری نیست بلکه به هم علاقه مندن!
اگه بگه "بله" دزد یه زندگی شده البته زندگی زن بی لیاقتی که داره مرد محبوبش رو آزار میده ! اما اگر بگه نه چی؟
اگه این دختر کمی سنش بالا رفته باشه با خطر همیشه مجرد موندن مواجهه! مردن بدون تجربه لذت سکس یا مادر شدن و البته زندگی کردن تنها و ملال آور توی اجتماعی که با دیده تحقیر بهش نگاه میکنه . هر قدر هم که از لحاظ مالی و شخصیتی مستقل باشه!
هدفم از این حرفا این نیست که بگم هر دختری که سنی ازش گذشت باید سرشو مث گاو بندازه پایین و بره بشینه سر خونه زندگی یه زن دیگه که کلی زحمت کشیده ، کلی نقشه و امید داره و حالا ...
اما حرفم اینه که اینقدر راحت هم با یه جمله " اینکار دزدی یه" این دخترها رو پست و حقیر و بی عرضه و نالایق و دزد ندونیم. شاید هرکدوم از ما هم تو موقعیت مشابه نمیتونستیم راحت " دزدی نکنیم".
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٧ - yasaman yekta
برای تربچه نقلی عزیم
دیشب با یه نفر کلی صحبت کردم که خیلی منو یادت انداخت. شبم خوابتو دیدم. جزوه هات دستم مونده بود و وقتی تو خواب یادت افتادم چنان دلم گرفت و بغض کردم که نمیتونستم نفس بکشم.
یاد همه روزای خوب به خیر
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٧ - yasaman yektaدلبری
پریشب یه شقشقیه دیگه نوشتم و "ارسال " کردم اما ناپدید شد!
چه اهمیت دارد ؟!
یاد چند وقت قبل افتادم که یه شعر تو وبلاگم گذاشتم که : میخواهم بروم و ...مرگی بی تشییع و گریه های بیهوده..."
عکس العملای جالببی دیدم یک نفر نوشت اگه میخواستی بری احتیاج به اعلام نبود و یک دوست در جوابش و برای دفاع از من نوشته بود تو نباید ستون خیمه کسی که کمتر از تو می فهمه رو بزنی ... البته اصل حرفش یادم نیست ولی تو این مایعات بود... شاکی شدم و یک متن بلند و بالا نوشتم و یه حال اساسی به همه کامنت نویسام توش دادم ولی وسطش کامپیوترم هنگ کرد و ...
کامنتا رو میخوندم دعواهای بی سر و تهی که فقط برا دلبری یه!
همه ما نیاز عجیبی دارم به دوست داشتن و دوست داشته شدن به توجه به هیرو بودن ولی متاسفانه از بچگی یاد گرفتیم باید یه چیز ویژه یک "ترین" باشیم تا دوسمون داشته باشن اما بدبختانه وقتی تلاش میکنیم تا بهترین بشیم داریم کوچیکی و بدتر بودن بقیه رو بهشون تذکر میدیم حالشونو از خودشون بهم میزنیم و بعد توقع داریم عاشقمون بشن و شاکی هستیم که ما لیاقت بیشترین عشقها رو داریم اما خوب ... می فهمم چرا آمار "رو هم ریختن" مدیرا و منشی هاشون اینقدر زیاده!میفهمم ولی خوب شاکی ام.
فیلم امپراطور دریا رو که دوستمون میخواست بریزه بیرون نگاه کردیم و همش به این پسره یوم مون فکر کردم. یه عاشق خیلی خوب که همه کاری برا معشوقش میکنه همینطور برا اربابی که مثل پدر دوسش داره و همیشه هم آدم بده حساب میشه . کاش بجای این دختره احمق خودخواه عاشق یکی شده بود که قدرشو میدونست ...
بیخیال
کسی رو برای دوستی انتخاب کن که قلب بزرگی داشته باشه تا مجبور نشی برای اینکه تو قلبش جا بشی خودتو کوچیک کنی!
بی خیال
وبلاگم دنیای جالبیه دنیای پر از دروغ که من بهش کاملا اعتماد کردم.
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٧ - yasaman yekta
هویجوری
وبلاگ چرکنویس رو خوندم ،از حال و هوای مهاجرت نوشته بود و از دلتنگیش. خاطراتشو با دوست صمیمش نوشته بود.با همه وبلاگش گریه کردم.
مامان ازم پرسید میخوای برات کفش بخرم یا بریم خونه دوستت. کفشو ترجیح می دادم اما برا مامان گفتم دوستم. حالا بیشتر از بیست سال گذشته و دو هفته است که همش دارم راه میرم و فحشش میدم. مامانمم همه راه کرج تهرانو گریه کرد!
دلم برا دوستیام تنگ شده هنوزم خوابشو نو میبینم.بعضی وقتا هم باج میدم. دلم میخواد هزار تا داد بزنم سرشون بهشون بگم گاو و نفهمید حرف مفت زدید اذیتم کردید بعدشم تحول از خودشون درکنند و عاشقم باشن و مجیزمو بگن.
البته نه واقعا از اینم خوشم نمیاد. دلم میخواد راحت باشم.بدون چرتکه دست گرفتن حرف بزنم.
من اینجا بودم، تو آنجا و بین ما فاصله به اندازه یک دیوار کوتاه
من از درخت گردو بالا می رفتم و تو از درخت خرمالو
شاخه ها را می کشیدیم ، تند تند میخوردیم و میخندیدم
و دیوار کوتاه بود و سبز
من اینجا نشسته ام و نرده های خالی ایوان را می نگرم
و به جای خالی درخت گردو و خرمالو می نگرم
که دیگر نیستند
و اگر هم بودند و ما از آن بالا می رفتیم
باز هم به سر دیوار نمیرسیدیم
دیوار بلند است و خاکستری
پيام هاي ديگران () link جمعه ۸ شهریور ،۱۳۸٧ - yasaman yektaعشق
چند ماه قبل تلویزیون یه سریال نشون میداد که فکر کنم اسمش پری بود . توش یه نفر از عشق یک زن عزیزترین دوستشو بیچاره کرد و با زن اون ازدواج کرد و بعدشم خودکشی کرد...
همون روزا یه آهنگ جدید ( برای من) گوش کردم که تمامش پسره جلز و ولز میزد و منت هزار تا دنیا رو سر دختره میذاشت که : معذبم از کراوات زدن ولی از عشقت کراوات زدم؛!
نمیفهمم چی خوبه چی بد. همیشه شوالیه بازی رو مسخره می کردم اما واقعا .......
فمینیسم و جامعه مردسالار
متن وبلاگ ارشیا و خوندن اصل مقالش (روایت سه زن: برای یک دوست و دغدغه هایش )بعلاوه یک جمله حیاتی متن نیا قلقلکم داد تا منم درمورد " زنان" سخنرانی کنم. اول میخوام چند تا خاطره که برای خودم حیاتی بودن رو بگم :
1- وقتی برای اولین بار شنیدم که بعضی از زنها به مردها برای سکس پول میدن، بعنوان یک زن از اینکه زنها هم حاضر شدند لذت بردن رو حق خودشون بدونن و برای لذتشون پول خرج کنن خیلی خیلی خوشحال شدم.
2- وقتی شیش سالم بود با یه تیکه پارچه کهنه یه چیزی درست کردم و داداشم – پسر بعد از 3 تا دختر، اونم برا بابای عشق پسر من- اومد و اونو دزدید و پرت کرد تو چاه. منم زار میزدم و مامانم میگفت " اون یه تیکه پارچه چه ارزشی داشت؟ منم میگفتم: اون مال من بود. رضا حق نداشت اینکارو بکنه. بعدش بابام از نعره های من خسته شد و رضا رو کتک زد و من موندم با عذاب وجدان و غم بزرگ فهمیده نشدن اینکه اون تیکه پارچه هیچ اهمیتی نداشت و حق من بود که ضایع شد و من کتک خوردن داداشمو نمیخواستم و فقط میخواستم بهش بفهمونن که حق منو رعایت کنه!
3- اون زمانی که من بخاطر خانواده مذهبی ام وقتی به هرکدوم از خواستگارام میگفتم نماز نمیخونم چشاش گرد میشد و سرش گیج می رفت و حتی یکیشون خیلی شیک به من گفت " من دیگه خواستگاری هیچ دختر فوق لیسانسی نمیرم" ... یکی از دوستام با یک پسر مسلمون و معتقد و مذهبی ازدواج کرد و البته اون که همچین حجاب درست و درمونی نداشت روز خواستگاری چادرشو حسابی جمع و جور سرش کرد و در دو سال و نیم عقدشون چون روشون نمشد روزی 3 بار دوش بگیرند نماز نخوندن!و حجابشم تقریبا مثه قبل از ازواجش شده- البته با آرایش زنانه-
4- دختر یه بازاری پولدار که حاضر نشد به حرف باباش گوش کنه و زن یه بازاری بشه و با یه پسر تحصیلکرده ازدواج کرد و بخاطر فعالیتهای سیاسیشون در جهت برانداختن شاه پس از ورافتادن شاه از کار بیکار شدن و هزارجور بیچارگی کشیدن و هیچوقت هم حاضر نشد از باباش کمک بگیره .... 2 سال بعد از اینکه بچه شو داماد کرد به نقشه ای که همیشه تو زندگیش داشت عمل کرده و شوهرش12 میلیون تومن فرش دستباف خرید!
5- من که از 16 سالگیم رفتم دانشگاه سراسری و وام دانشجویی میگرفتم و تقریبا از همون موقع دیگه پول توجیبی نگرفتم. تو بیست سالگیم همزمان هم دانشجوی فوق لیسانس بودم و هم کار میکردم و به دانشجوهای دکترامون که کار خاصی نداشتند به چشم یک زالو نگاه میکردم و قلب مامانمو با قبول نکردن جهیزیه شکستم! و قلب خانواده همسرمو با قبول نکردن خونه ! چند روز قبل در حالیکه دوباره دانشجوی فوق لیسانس شدم ، به برادرم اکیدا توصیه کردم که تا وقتی فوقشو نگرفته پول تو جیبی بگیره و اصلا لازم نکرده بره سر کار!
خوب از این دست خاطره ها زیاد دارم ولی حالا جمله سرنوشت ساز نیا به زبان خودم:
تفاوت سعادت و کمال نقطه اساسی جداشدن راههای الهی و انسانی یه! خوب حالا فمینیسم و نظام پدرسالارانه!
بیاین یه نگاهی به اکثریت جامعه " به زعم من" بندازیم. همه مون از نظام مردسالارانه و بردگی زن ها صحبت می کنیم – مدیر عامل یه شرکتی منو تجسم فمینیسم میدونه! – اما اگر بخوایم از بعد سعادت به معنی راحتی دنیا فکر کنیم واقعا برده کیه؟
یه زمانی زن، یکی از اموال مرد بود و تمام قوانین و عرف جامعه هم مبین این بود . اما حالا مرد ایرانی قانونا حق چند همسری داره ولی بعد از اینکه 1000 تا سکه مهریه زن اولشو داد یا تشریف برد زندون. از نظر عرف هم غیر از شهید نازنین چمران مرد دیگه ای رو نمیشناسم که برای وجهه اجتماعیش بد نباشه که 2 تا زن داشته باشه- سریال نرگس رو دیدین؟- قبلا پیامبر عزیزمون به زنه میگفت آفرین که بی اجازه شوهرت نرفتی تشییع جنازه بابات اما الان معمولا زنای خونه دار بیست و چهار ساعته خونه مامانشونن و مردا برای ماهی یه بار رفتن خونه مامانشون باید اجازه بگیرن. کارای خونه شرعا وظیفه زن نیست. یه مدت عرفا بود و زن کهنه شور و ظرفشور و آشپز بود و حالا به برکت پوشک کامل و ماشین ظرفشویی و غذاهای آماده و باربیکیوی مردانه جمعه ها – تنها روزی که مرد بیچاره نهار خونه است- و نیروی خدماتی هفتگی این عرف هم داره کمرنگ میشه- رسانه ها هم که خودشونو کشتند از بس به مردا تذکر دادند که تو کارای خونه به زنشون کمک کنند- ( یه زنی بعد از دو ماه که پرستار بچه نداشتند و بجای 200 تومن حقوق پرستار، بچه هاشو مهد گذاشته بود و ماهی 500 تومن پول مهد میدادند. حساب کرده بود که 400 تومن از شوهرش طلبکاره که پرستار ندارند! البته اصلا این مثال رو جزء اکثریت نمیدونم ) تحصیل هم قبلا مردانه بود و حالا دولتمردان ما از وارونگی هرم جنسی دانشجویان نگرانند.فقط میمونه حق کارکردن که البته هنوز برخی از زنان ما از این حق بی بهره اند و به جاش مجبورند به کلاسهای مختلف کامپیوتر و حرکات موزون و زبان و آرایشگری و نقاشی و موسیقی و... تن در داده و تحمل کنند! در مورد مشکل عظیم الشان ابزار هوسرانی مرد شدن هم پیشنهاد می کنم یه مرد جرئت کنه و یک ماه از زنش استفاده ابزاری نکنه یا فقط این قصدشو مطرح کنه! جالبه که حتی تو رختخواب هم تحول داشتیم و درحالکه زنها قبلا حق نداشتند راجع به ارضا شدن حرف بزنن امروزه کلاسهای آموزشی ،کتابها ،مشاوره ها و ... به مرد تذکر میده که رفتار انسانی داشته باشه. جراحی بکارت هم که مشکلات عدیده ای رو حل کرده .
اوضاع زن:
معمولا با یه آدم تقریبا از رده خونوادگی و معمولا فکری مشابه ازدواج کرده و تمام مسائل مالی وظیفه مرده و با یک جمله "تو خونه بابام فلان چیزو داشتم"یا " شوهرای مردم فلان کارو می کنن" همه حق های (حداقل) مادی رو برای خودش قائله، وظیفه ویژه ای نداره و در قبال لذت جنسی که میبره کلی هم طلبکاره – مخصوصا اون زنای سعادتمندی که موهبت عظیم شوهر شهوتی رو دارند و می تونن بجای تمیز کردن خونه اون تاپ قرمزه شونو بپوشن و شوهره دیگه هیچی از کثیفی خونه حالیش نشه!- درسشو میخونه و شوهره پول دانشگاه آزادشم میده اگرم سر کار میره پولشو واسه خودش طلا میخره و ..... مشکلاتی هم که هست معمولا دو طرفه است
برده کیست؟!
نمیخوام از اون ور بوم بیفتم و بگم مردا برده اند و زنا دارند اونا رو استثمار می کنن و زنای خونه دار هیچ زحمتی نمیکشن و بچه ها خودشون یه دفه یه متر و هشتاد سانتی میشن و فشار اقتصادی جامعه هیچ آسیبی به زن نمیرسونه و مردایی نیستند که صرف مرد بودن رو مترادف با داشتن همه جور حقی میدونن و مردا هیچ زوری نمیگن و پیامک های زنشون رو کنترل نمی کنند و ...
مخصوصا در مورد قوانین وحشیانه شرعی مون به شدت شاکیم- یه بار به یه نفر که منو به اسلام دعوت می کرد گفتم : توحاضری 10% از اموالتو با یک آدم شریک بشی و اون آدم حق داشته باشه هرلحظه که اراده کرد شراکتشو به هم بزنه و حتی وظیفه اطلاع دادن به تو رو هم نداشته باشه و تو هیچ جوره نتونی اگر اون نخواد شراکتتو به هم بزنی؟ دینی که مقدس ترین بنیادش خانواده است و قانون ازدواجش اینه و اگر بخوای به راه دیگه ای برای نیاز ابتدایی بدنت فکر کنی سنگسار میشی ،چیزی نیست که من بتونم تحملش کنم و اون خدا رو سجده کنم. حالا که حرفش شد این فتوای رهبر عظیم الشان و بنیانگذار انقلاب اسلامی مون رو هم بگم که به این سئوال جواب داده: اگر مردی زنشو طلاق بده و به زنش نگه و تو این مدت برای زنش هدیه بخره! وقتی بعد یه سال هوس کرد به زنه بگه: راستی یادم رفته بود بهت بگم عزیزم پارسال که یه دفه غذا رو سوزوندی من طلاقت دادم جیگر! حالا شرعا و خدا وکیلی تکلیف هدیه ها یی که مرده داده چی میشه!!!
پس چی میگم؟!
فکر میکنم یه مشکل اساسی اینه که ما روابط رو از بعد "کمال" بررسی می کنیم. زن نفقه خور موجود حقیریه که باید احساس بدبختی کنه. حتی کارو به اونجا میرسونیم که به عنوان الگو از زنی یاد میکنیم که حاضر نشده با معشوقش بخوابه و فقط به دل دادن فکر میکنه.
رابعۀ بلخی عاشق غلامی بکتاش نام می شود و از آنجا که این عشق، ممنوع بود، بر آن می شود تا از دنیا بریده و اشعار حزین بسراید. حتی می گویند بکتاش (که مردی بود از تبار بسیاری دیگر از هم قطارانش) از عشق او باخبر شده بود، روزی بر سر راه او سبز می شود و آستین او را به قصد کامجویی می گیرد. رابعه با خشم او را از خود دور می کند و می گوید: آیا برای تو کفایت نمی کند که من دل خود به تو دادم؟ دیگر چه طمع می کنی؟
چون می دانست آن عشق هم در صورت وصال جز سرخوردگی به بار نخواهد آورد
ما تو ریاضی بینهایت نداریم تو زندگی هم خیلی راحت با این جمله که :
این فانتزی بشر است که ذاتا تحقق ناپذیر است. یا به قول "ژاک لکان" ((با رسیدن به آن، آرزو ناگهان تبدیل به "گه" می شود))
سعادت محدود و مادی رو می تونیم نفی کنیم. آره اون بینهایت وجود نخواهد داشت ولی چرا نباید از خیلی بزرگ ها خوشحال بشیم؟ چرا باید تبلیغ کنیم که : نه تو یه چیز دیگه ای میخوای که اون ذاتا تحقق ناپذیره و ...چرا اینقدر حقیره که بخوایم به مسائل مادی و جاری زندگیمون فکر کنیم؟
بازم یه خاطره دیگه: چندین ساعت با یک خانواده که قبل از انقلاب کلی مبارزه کردند و کتاب خوندن و بحث کردن و فکر کردن و ... بحث کردیم . یکی از افتخارات بزرگ این خانواده این بود که خانواده شون تجسم دموکراسی یه – نسبتا هم راست می گفت- یه ور خونه مشروب میخورن و اون طرف پسر کوچیکه نمازشو می خونه یکی از بچه ها لا ادری یه یکی به دین فحش میده و یکی هم مسلمون مسجد روه . خیلی صحبت کردیم و دم رفتن پسر کوچیکه مسلمون گفت: من فقط یه جمله بگم ، اینکه شما می گین من کاملا تو ابراز عقیده ام آزادم ،درست نیست.
سوای اینکه اصلا دموکراسی خوبه یا نه یا اون مسلمون باید آزاد باشه یا نه و اصلا اونی که فکر میکنه عمل کردن به حرفایی که تو مدرسه تو کلش فرو کردن آزادی یه درست فکر میکنه یا نه و هزار تا این یا نه دیگه ، اینو میخوام بگم که هرقدر هم که تئوری ببافیم و انتزاعی فکر کنیم.... آخرش باید تو قالب همین کارای عادی و روزمره مون زندگی کنیم و اینا هستند که واقعی اند نه ادعاها و تئوریهامون- البته واقعا برای فکر کردن و حتی باور داشتن به یه تئوری خوب با وجودی که صد در صد نتونستیم بهش عمل کنیم ارزش قائلم- پس به قول نیا – البته فقط کلمه رو ازش قرض می گیرم و شاید اصلا با حرفم موافق نباشه- بیایم معادلاتمون رو از جهت " سعادت " و نه " کمال " بررسی کنیم.
یه خاطره دیگه:ما یه خونه خریدیم که حداقل 10 ملیون از قیمت روزش ارزونتر بود اما یه بنگاهی نکبت یک ماه اعصابمونو خورد کرد. یکی از دوستان همش به ما تذکر میداد که بنگاهی فاکتور بسیار با اهمیتی یه و با یک همچین بنگاهی اصلا نباید معامله می کردیم و ... و من به این فکر کردم که برای به دست آوردن 10 میلیون پول لازمه یک سال با آدمای زبون نفهم تر و بیشعور تر از اون بنگاهی نکبت سر و کله بزنیم ! خوب زنهایی که حاضر نیستند به نهضت فمینیسم بپیوندند هم دارند به یه همچین معادلاتی فکر می کنند – یه بار همون آقایی که میخواست منو ارشاد کنه برای اینکه منو غیرتی کنه گفت: استفاده ابزاری از زنها به حدی رسیده که برای تبلیغ ماشین هم یک زن میره کنار ماشین و پاهای لختشو نشون میده.... منم بهش گفتم : اگه یه نفر حاضر بود بابت تماشای پاهای پشمالوی یه مرد بهش پول بده مرده قبول نمیکرد؟- حالا ما چه آزاری داریم به زنی که داره اینجوری زندگی میکنه هی بگیم: نه تو اسیری تو برده ای تو نمیفهمی حتی خیلی عظیم تر اینکه در بردگی زن ها که شکی نیست اما خود زن ها هم این بردگی رو دوست دارند و ... حرف اصلیم رو هم بگم که منی که با هر شاخصی بردگیم رو بسنجیم واقعا نمیشه اسم برده گی رو رو سبک زندگیم گذاشت واقعا می سوزم اگه زنای دیگه هیچکدوم از وظایف منو نداشته باشن و هیچ زحمتی تو زندگیشون نکشن و تمام حق هایی که من دارم رو داشته باشن و تازه همشم نق بزنن که ما در یک جامعه مردسالار زندگی می کنیم!
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٦ - yasaman yektaاگر نوشم نيی نيشم چرايی؟
دلم قهقهه گوجه سبز خورن و لغزیدن تو جوبو میخواد. دیم با گاری نمکی تصادف کردنو میخواد. برداشتن لاکم بدون ترس. از چزتکه دست گرفتن لجم میگیره .
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره؟
میخوام بچرم و اگه کسی نگاهم کرد تو دلم بگم ؛ اشکال نداره فکر می کنه بزم
دلم ناز کردن میخواد با یه نازکش قهار. دلم نترسیدن میخواد شاید مستی همون باشه نمیدونم حال ندارم جمله ای رو پاک کنم.
سلام دوست خوبم.
دلم برات تنگ شده زود زود بیاذلم یک عالمه گریه میخواد.
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٦ - yasaman yektaعقل و هوش
یه نفر به همسرش گفت مشکل تو اینه که وقتی من میگم از x ناراحتم فکر میکنی که به همه چیز ایراد گرفتم مثلا گفتم دستپخت مامانت بده و ... اونم از این بحث شاکی شد که : تو حق نداری راجع به مامان من اینجوری حرف بزنی - دستپخت مامان من عالیه!
یه مدت فکر کردم که مگه میشه یه آدم 30 ساله اونم کسی که می تونه مسئله الکترودینامیک - این کلمه یعنی مافوق سخت - رو حل کنه نفهمه وقتی بهش میگن اگر میگم ایکس منظورم ایگرگ نیست ، خیلی احمقانه است که راجع به درستی و غلطی ایگرگ بحث کنه!
اما امروز یکسری اکتشاف جالب کردم.
برای اون آدم نه اصل انتقاد همسرش اهمیت داشته نه ایکس . برای اون مهم این بوده که حرف ناراحت کننده ای نشنوه. البته احتمالا دنبال یک راه فرار از شنیدن انتقاد هم میگشته و خوب چی بهتر از پرداختن به دستپخت مامان!
یک بار هم بهش گفتم فلانی گفته تو خیلی مهربونی. اون لبخند زد و وقتی بهش گفتم همون فلانی گفته که تو لجبازی هوار کشید که فلانی صلاحیت نظر دادن راجع به منو نداره. بهش گفتم چی شد ؟ صلاحیت نظر دادن راجع به صفات مثبتتو داره ولی صفات منفی تو نه؟!
خوب حالا اکتشافم!
من خیلی خرم
یک پالون گنده به اسم منطق گذاشتم رو پشتم و به همه سواری میدم. و خیلی احمقانه توقع دارم بقیه هم خر باشن.
خوب معلومه هر کسی از هر جمله ای قسمت قابل توجه برای خودشو بلندتر میشنوه یا اینکه خوب دوست داریم همه - البته غیر از اون دسته ای که تعریف کردنشون باعث خفته - از ما تعریف کنن و هیشکی ازمون بد نگه!
حال من اجازه میدم هزار جور حرف ناراحت کننده بشنوم و با پوزه بند انتقاد پذیری خودمو خفه کنم.
یک تصمیم جالب گرفتم.
من منطق حالیم نمیشه!( مهرم حلال جونم آزاد)
یک لحظه فکر کردم که ممکنه تو ذهن شما آدم حقیری بیام و برای اینکه اینطور نشه میگم:
کلاس نذار خودتم همینجوری هستی دیگه!
راستی فهمیدم اینکه من فکر میکردم عکس العمل منطقی اینه که
«ما مثلا بگیم : فلانی صلاحیت نداره که بگه من مهربونم»
خیلی احمقانه است. حالا حس میکنم کسایی که من رفتاراشونو غیر منطقی میدونستم چقدر هوشمندند و من بی خبر بودم.
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٦ - yasaman yektaافتخار به غم
الهه یک مطلب راجع به سیاه و سفید نوشت و اینکه بعضی وقتها سیاه و غم انگیزه و بعضی وقتها هم با غوطه ور شدن تو بیخیالی سفید میشه. ولی من فکر نمیکنم واقعا سياه و سفيد اينجوری باشه. واقعا فکر میکنم بايد بخوايم که خوشحال باشيم. متاسفانه فکر میکنم اخيرا غم يک حس با کلاس شده . يه چيزی شبيه عقل. هر کی میفهمه بايد به اينهمه تلخی و رنج و عذاب پی ببره و غمگين باشه. هرچی ياس فلسفی و غم دردت بيشتر باشه يعنی انسان وارسته تر انديشمندتر و والاتری هستی که حق داری هر کس يک اپسيلون کمتر از تو غم داره يا غمگين به نظر مياد رو تحقير کنی. همه آدمای پولدارتر و موفق تر از ما يک مشت انگل جامعه اند که با دزدی و کلاشی و ارث بابا و پارتی بازی پسر عمه به جايی رسيدن . همه اونايی هم که پول و سواد و موفقيت و موقعيت اجتماعی شون پايينتر از مايه يک مشت موجود ذليل و بی عرضه هستند که لیاقت چیزایی که ما داریم رو ندارن و حق هم ندارن خودشونو با ما مقایسه کنن . و اين وسط انسان هم به داشته هاش افتخار ميکنه و هم به نداشته هاش و برای اينکه افتخارش کامل بشه خودشو غمگين نشون ميده. این غم واقعا خیلی کلاس داره!
ما خونه مونو تازه عوض کردیم. هر کدوم از این دو تا خونه هم خوبیها و بدیهای خودشونو دارن. دوست من از خونه قبلیمون خوشش میاد و از این. نمدونم شاید بدش میاد. اما نکته قشنگش اینه که رنگ این دو تا خونه دقیقا یکی یه اما دوستم توی لیست انتقاداش گفت رنگ خونه قبلیمون قشنگتر بود! و اونوقت حس کردم که مهم چیزی که میبینیم یا شرایطی که توش هستیم نیست بلکه نگاهی یه که داریم. حالا من مطمینم اگه یک تیکه از رنگ این خونه رو هم بکنم و با اون یکی مقایسه کنم بازم دوستم قانع نمیشه! چرا شو نمیدونم
شرایطی که توش هستیم هم همینه . درسته که نیمه پر لیوان رو ببین یک کلیشه شده اما کلیشه شکستن هم خودش یک کلیشه دیگه است!اصلا چرا باید از کلیشه ها بدمون بیاد. اگه یک حرف درسته خوب باید درستی شو قبول کنیم چه از فرط تکرار کلیشه شده باشه و چه یک حرف کاملا تازه باشه.
چقدر از این شاخ به اون شاخ پریدم . اما واقعا باید بخوایم که خوشحال باشیم. و فکر میکنم باید یه کمی افتخار و غرور غمگین بودن رو برای خودمون بشکنیم. لازم هم نیست حتما شادی رو فاصله گرفتن موقت از اینهمه غم و رنجمون ببینیم. وقتی شادیم خوب واقعا شادیم دیگه. مثل وقتی این خونه ۴۵ متری رو خریدیم. بدون هیچ دلیلی از ته دل میخندیم حتی به ترک دیفال!
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٦ - yasaman yektaمن چمدونم اسمشو چی بذارم

یه نفر میره آبدارچی مایکروسافت بشه وقتی تو مصاحبه قبول شد میفهمند ایمیل نداره و استخدامش نمی کنند . اونم میره گوجه فرنگی یا یه چیز دیگه ای میخره و میفروشه و حسابی پولدار میشه و تاجر مهمی میشه. بعدا یه نفر مهم ازش ایمیلشو میخواد و وقتی میفهمه ایمیل نداره میگه : تو بدون ایمیل اینقدر مهم شدی اگه از امکانات اینترنت و ایمیل استفاده میکردی چی میشدی؟؟
اونم تو دلش میگه: آبداچی!
مدیر مالی یک شرکت بزرگ و معتبر که گفت خدا رو شکر که منو از آموزش و پرورش اخراج کردند
یاد این حکایت افتادم!
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٦ - yasaman yekta
